|
مدت هاست که گرفتاری های زندگی فرصت نوشتن را از من ربوده و غیبتم در «اپیزود» از هفته ها گذشته و به ماه ها رسیده است، اگر چه هر هفته پی گیر مطالب خواندنی این نشریه ی باارزش بودم اما وقت چندانی برای نوشتن نداشتم تا این که هفته ی گذشته مطلبی را در این نشریه خواندم که به شدت متاثرم کرد و نتوانستم بیش از این ساکت بمانم. مطلب مورد نظر من زندگی نامه ی زنده یاد «گیتی» است که خواندن اش مرا از خواب غفلت بیدار کرد. من که در درجه ی نخست یک زن هستم و بعد یک روان شناس، خیانت در زندگی زناشویی را از هر کار دیگری در این دنیا زشت تر می دانم و فکر می کنم هیچ چیز دیگر در زندگی نمی تواند بنیان یک خانواده را به اندازه ی «خیانت» یکی از طرفین از هم بپاشد. وقتی زندگی نامه ی «گیتی» را خواندم از صمیم قلب ام ناراحت شدم که وی به سبب خیانتی که از همسرش دید، معالجه اش را رها کرد و مرگ را درآغوش کشید. در دل ام همسر «گیتی» را مردی بوالهوس و نالایق دانستم که لیاقت همسری تحصیل کرده، باسواد، هنرمند و شایسته چون «گیتی» را نداشته و با خیانت اش به طور غیر مستقیم موجب مرگ او شده است. اما آن چه بیش از هر موضوع دیگر قلب ام را آزرد، دانستن این حقیقت بود که کسی که در خیانت همسر «گیتی» شریک جُرم بوده است، کسی نبوده جز همان هنرمندی که از کودکی مورد علاقه و ستایش من بوده است و من همواره از هواداری چنین هنرمندی سرخوش و دل خوش بوده ام. با خواندن این مطلب، به یاد مورد مشابه ی دیگری نیز افتادم و بلافاصله ماجرای به هم خوردن نامزدی بهروز وثوقی و پوری بنایی را به یاد آوردم سپس آن جنجال های دوستی و ازدواج بهروز وثوقی با خانم هنرمند که من هیچ وقت باورش نمی کردم اما الان باور می کنم، یاد حرف های «محمود قربانی» در این مورد افتادم که آن بینوای خیانت دیده هم داشت واقعیت را می گفت و من نمی پذیرفتم، و با وجدان خودم نخست به عنوان یک «زن» وسپس به عنوان یک «روان شناس» رو به رو شدم و از خودم پرسیدم آیا شایسته است که کسی چون من به هواداری ازچنین هنرمندی ادامه دهد ؟ خیانت کردن به دوست و برهم زدن و پاشیدن زندگی دیگران، پیشینه ی روحی و روانی در انسان دارد که خود بحثی مفصل و جداست که در این مجال نمی گنجد، اما شاید در آینده اگر فرصتی باشد به آن بپردازم، اما در حال حاضر همین قدر بگویم زنی که با سلامتی وجدان زندگی می کند هرگز دست به چنین عملی نمی زند. بنابراین آیا شایسته است که کسی چون من به عنوان یک زن ویک روان شناس، به هواداری از چنین هنرمندی ادامه دهم ؟ این پرسش چنان پُتکی بر سرم فرود آورد، آن چنان دردآور، که نتوانستم قلم به دست نگیرم و از این درد با شما سخن نگویم. من پیش از این در مورد این هنرمند قلم فرسایی کرده بودم و اینک با قلبی پُردرد و با پوزش فراوان، اعتراف می کنم که در مورد این هنرمند اشتباه کردم و همه ی نوشته های سابقم را پس می گیرم. من از جمله کسانی هستم که معتقدم هنرمندان بزرگ که الگوی جامعه هستند دو حالت دارند: یا باید از نظر اخلاقی و زندگی شخصی، انسان های سالمی باشند و یا این که اگر سلامت رفتاری ندارند، آن را پنهان نکنند و در معرض دید عموم قرار بدهند که مردم آزادانه و با توجه به نوع هنر و رفتار و کردار هنرمند، او را بپذیرند یا نپذیرند. اما خیلی بهتر است که یک هنرمند محبوب و معروف به دلیل الگو بودن، دارای سلامت رفتار و کردار باشد. ما در جامعه به الگوهای سالم نیازمندیم و نه به الگوهای پوشالی. هنرمند از دید من فقط خواندن و نواختن و نوشتن و بازی کردن و نگارگری نیست، هنرمندی با معروفیت و محبوبیت آنچنانی، اگر که رفتار و کردار سالم نداشته باشد، آسیب گری خطرناک در جامعه است. در نظر بگیرید که میلیون ها جوان به دلیل علاقه ی وافر به هنرمند، او را ناخواسته یا خواسته، الگوی زندگی خود قرار می دهند، چه گونه باید کارهای ناشایست این الگوهای ناسالم را توجیه کرد؟ بگوییم که دروغ است؟ تهمت است؟ شایعه است؟؟ اما نیست، واقعیت است که اگر واقعیت نبود در سایت رسمی آن هنرمند فقید نوشته نمی شد. بنابراین هنرمندی که الگوی جامعه قرار می گیرد و زیر ذره بین جامعه قرار دارد، باید که اخلاق و روان سالم داشته باشد. اما اگر هنرمند سلامت رفتاری ندارد، باید مشکل خود را با جامعه و مردم در میان بگذارد، نباید واقعیت خود را مخفی کرده و مدام تظاهر کند به آن چه که نیست. این گونه هنرمندان هم اگر با مردم روراست باشند و تظاهر نکنند، می توانند الگوی راستگویی و صداقت واقع شوند و مخاطبان را آزاد بگذارند که با توجه به باورداشت های خود، هنرمندشان را انتخاب کنند. بنابراین، من رها ماندگار یکی از هواداران سابق آوازخوان مشهور با این مطلب اعلام می کنم که در شخصیت خودم نمی بینم که بیش از این حامی چنین هنرمندان متظاهری باشم. اگرچه هم چنان به کارهای زیبای هنری شان گوش خواهم سپرد، اما از این پس دیگر دل در گرو هیچ هنرمندی که شناختی از زندگی اش ندارم و خود او هم مخفی کاری و تظاهر می کند، نخواهم داشت و با این آواز همصدا هستم که : شک می کنم ، به آدمک شک می کنم به خبرهای قاصدک شک می کنم حالم به هم می خوره از فرشته های الکی این همه از ما بهترون قدیس های دروغکی شیطونه میگه همه ی فرشته ها رو لو بدم چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم (1)
دکتر رها ماندگار - مجله اپیزود ، شماره بیست و هشت بیست و یکم دی ماه 1387 خورشیدی
- (1) : ترانه ی "شک می کنم" از شاعر پرآوازه ی شهر فرشته گان «شهیار قنبری»
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |